«خنجر و خون و حماسه»
روزگار غریب نامأنوسی است
دیریست
پرندگانِ عاشقِ این آسمانِ سُرخ
عشق را در نشر باروت تجربه میکنند
و صدای رنگی انسان را
در ارتفاع چوبهها به
گوش گُنگِ دنیا میخواند
از کنارهٔ ارس تا آبهای دور دریای عمان
از دامنهٔ زاگرس، تا بدخشان
باران دشنه میبارد
بر گردهٔ خمیدهٔ تاریخ این دیار
جراحت بر جراحت است!
آنان خنجر کشیدهاند
شباشب، تمام شب
صدای عربده در کوچه قرق میآید
و عادیترین جریان ممکن
در رگهای روزنامهها
مرگ پرندگانیست
که میخواهند
از مرز عایق این فصل ناسازگار بگذرند.
آه!, در مسلخی
که گلههای انسانی
قربانی بارگاه ضحاک ماردلِ قرن میشوند
و کاوهها،
یک یک فرو میافتند
زیستن استقامتی به راستای کوه میخواهد!
روزگار غریب نامأنوسیست
خیل قبیح چاپلوس
بتهای پوک پوشالی را
با بلندگوهای عمومی
در رگهای سادهٔ شهر تزریق میکنند
و در میدانهای عمومی
به عبادت میپردازند
و تندیسهای نامبارک جلادان را
گلباران میکنند
خیل قبیح چاپلوس
چنان سگانِ دمجُنبان
و با وعدهٔ استخوانی که از بازوی مردم است
پارس میکنند
ماه را به دشنام میگیرند
و ماندگاری این فصل وحشت انگیز را
که پناهگاه جنایتکاران است
توجیه میکنند
و چهرههای سیاه خود را
با نقابهای انسانی میپوشانند
روزگار غریب نامأنوسیست
آنان، دشنه در مغزهای روشن نهادهاند
آن کس که بگوید نه
از انتهای سرنیزه میچکد
دستی که به تفنگ میاندیشد
به جزایر دوردست انزوا تبعید میشود!
و دستی که پرچمش
دستمال رنگارنگ است
ارج والایی دارد
مردم، در سایه خنجر میخوابند
و در همسایگی مرگ منزل دارند
و یک دنیا فریاد
در حجم تنگ یک سکوت قراردادی زندانیست!
وقتی که انسان را
از تمام سنگرها
به گلوله میبندند
باید به رسالت تفنگ ایمان آورد
وقتی که گلوگاه صدا مجروح است
و اجازه نمیدهند
معنای درد را تفسیر کنی،
با کلامِ سربی،
فریادِ بلندِ انسان را
در عمق سینهٔ فصل، شلیک کن
این فصلِ بیریشه
که تاریخ پذیرایش نیست
و بوی عفونتش
دماغ روزگار را میآزارد
از درون پوسیده است
با ضرب تلنگری فرو میریزد.
روزگار غریب نامأنوسیست
هر کسی میخواهد
از آب زندگی
گلیم خود را بردارد
هر کسی میخواهد
دستش به کلاه خودش باشد...
آه، هر کس اگر گلی شود
بر شاخهای از درخت زندگی بنشیند
چه بهاری خواهد شد!
هر کس اگر چراغی گردد
و بتابد بر شب
چه دنیایی خواهد شد!
هر کس اگر به انتظار دیگری نباشد
و بتازد در راه
چه کاروانی خواهد شد!
چگونه باید
نسل منقرض کوسهها را مُجاب کرد
که زندگی، تنها ریش نیست!
با این همه
کبریتهای حادثه بیدارند
و اصطکاک گرمشان
با پوست محترق شبآتش است...
وقتی که تندر است
وقتی که رعدهای کشیدهٔ زمان
بر چهار سوی شب،
خط میاندازند
در روشنای لحظههای آتش
نرینه گاو صبح
در چراگاه فراخ افق
علفِ نور میچرد
و فریاد نورانی شهیدانِ سُرخجامهٔ دریادل
در حافظهٔ تاریکِ روزگار
مشبک میگردد.
آنان
بادیههایِ داغِ عشق را
بی هیچ سایبانی
در زیر بارانِ دشنه میآزمایند!
🔸جلال ملکشا