تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی Telegram channel photo

تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی

@theworldasiseePublic Channel

محمود مقدّسی دکتری فلسفه کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی در اینجا از دغدغه‌هایم درباره زندگی، فلسفه، روانکاوی و ادبیات می‌نویسم @TheWorldasISee ارتباط : @mahmoodmgh http://instagram.com/mahmood.moghaddasi

SiyasetTürkçeTürkiye

1.2k

Last views

16.4k (16,429 subscribers)
Üyeler
—
Rating
40
Total Posts
Oct 17, 2026, 5:23 PM
Güncellendi
Apr 30, 2026
Created
Stats

Türkçe içerik görüyorsunuz. Diğer dillerdeki içeriği görmek için site dilini değiştirin.

Channel Information

Channel Information
Channel Nameتجربه‌ بودن | محمود مقدّسی
Username@theworldasisee
CategorySiyaset
LanguageTürkçe
CountryTürkiye
Üyeler16,429
Channel TypePublic Channel
Created30 Nis 2026
Last Updated17 Eki 2026 • 4 gün önce
StatusActive

Sıralama

Küresel Sıralama
#216575-22
Dil Sıralaması
#1939+1
Kategori Sıralaması
#4540+10

Üye Büyümesi

Toplam: 16.4K30 Days growth: -420.3%
09/1809/2309/2810/0310/0810/1310/17
Üye Büyümesi - 30 Days
DateSubscribers
18:09:202616,471
19:09:202616,471
20:09:202616,455
21:09:202616,455
22:09:202616,455
23:09:202616,455
24:09:202616,455
25:09:202616,455
26:09:202616,455
27:09:202616,455
28:09:202616,455
29:09:202616,455
30:09:202616,455
01:10:202616,455
02:10:202616,455
03:10:202616,455
04:10:202616,455
05:10:202616,455
06:10:202616,455
07:10:202616,455
08:10:202616,455
09:10:202616,455
10:10:202616,455
11:10:202616,455
12:10:202616,455
13:10:202616,455
14:10:202616,455
15:10:202616,455
16:10:202616,455
17:10:202616,429
Üye Büyümesi - Weekly
DateSubscribers
Week of 27:04:202616,344
Week of 04:05:202616,468
Week of 11:05:202616,468
Week of 18:05:202616,468
Week of 25:05:202616,468
Week of 01:06:202616,468
Week of 08:06:202616,468
Week of 15:06:202616,468
Week of 22:06:202616,468
Week of 29:06:202616,468
Week of 06:07:202616,489
Week of 13:07:202616,489
Week of 20:07:202616,489
Week of 27:07:202616,489
Week of 03:08:202616,489
Week of 10:08:202616,489
Week of 17:08:202616,507
Week of 24:08:202616,507
Week of 31:08:202616,492
Week of 07:09:202616,471
Week of 14:09:202616,455
Week of 21:09:202616,455
Week of 28:09:202616,455
Week of 05:10:202616,455
Week of 12:10:202616,429
Üye Büyümesi - Monthly
DateSubscribers
April 202616,344
May 202616,468
June 202616,468
July 202616,489
August 202616,507
September 202616,455
October 202616,429
Üye Büyümesi - Yearly
DateSubscribers
202616,429

Son Yazılar

.
▫️دست در چه چیزی ببرم؟ چه چیزی را درست کنم؟

مسئله چیست؟ من؟ دیگری؟ جهان بیرون؟ آخرکدام یک را باید درست کرد؟ هر بار پاسخ متفاوتی به این پرسش می‌دهم. عجیب هم نیست. همۀ این‌ها با هم قصّه من را می‌سازند.

گاهی واقعاً مسئله جهان بیرون است. یعنی آن بیرون چیزها درست کار نمی‌کنند. خیلی وقت‌ها هم نمی‌شود کاری برایش کرد و باید پذیرفت. این دنیا بی در و پیکر است، ما هم اتفاقی پرت شده‌ایم توی آن، تنها چیزهای محدودی را می‌توان درست کرد و فقط بعضی چیزها را می‌توان نجات داد، همین. دنیا آن جایی که آدم در خیالات کودکی‌اش فکر می‌کند نیست. خیلی خیلی خیلی بی‌ در و پیکرتر و اتفاقی‌تر از آنی است که آدم دلش می‌خواهد. این را انگار از یک جایی به بعد می‌پذیری، یعنی ناگزیر می‌شوی که بپذیری. همینطور ممکن است ببینی نه فقط دنیا به طور کلی، که محیط تو هم اشتباه و آشفته‌تر از این حرف‌هاست. آن‌وقت ناگزیر می‌شوی جابجا شوی. شاید کارت راه بیفتد و قهرِ طولانی‌ات با خودت تمام بشود.

خیلی وقت‌ها هم مسئله دیگری است. میان آدم‌های اشتباهی زندگی می‌کنی، با آدم‌هایی در ارتباطی که اهلِ دنیای تو نیستند، با غریبه‌های آشنا صمیمی شده‌ای و همیشه بخشی از تو ناکام، جداافتاده و خسته، پشت در می‌ماند. آن‌وقت گم می‌شوی و مدام حالت گرفته می‌شود.آن‌وقت ناگزیر می‌شوی از دیگری هجرت کنی. تا کی؟ تا کجا؟ راستش نمی‌دانم. شاید آنقدر که دیگری یا دیگری‌های خودت را پیدا کنی. هجرت از دیگری هم البته کار آسانی نیست. اینکه به آدم‌هایی نزدیک و بعد از آن‌ها دور شوی، هر بار بخشی از تو را می‌بلعد.

خیلی وقت‌ها امّا مسئله خودِ تو هستی. خودِ تو که ساختۀ همان جهان بیرون و آن دیگری‌ها هستی امّا شده‌ای یک کل واحد و خاص که دارد این زندگی را می‌کند. خیلی وقت‌ها مسئله از خودبیگانگی است، سردرگمی است، ترس است، خود را نشناختن و تجربه نکردن است، با خود مواجه نشدن است، دردِ این مواجهه را نکشیدن و خود را بازنساختن است. خیلی وقت‌ها مسئله با خود تنها نشدن و وهمِ خودشیفتگی را زمین نگذاشتن است، با میل خودروبرو نشدن و محدودیتِ خود را نپذیرفتن است. اینجا کار با هجرت از اینجا و آن دیگری یا با پذیرشِ سرشت جهان حل نمی‌شود. باید دست ببری توی خودت و چیزی را آنجا درست کنی. باید خودت را ببینی و بشناسی و ببخشی و بخواهی. باید دست بکشی از هجرتِ مکانی و رابطه‌ای. باید سفری درونی را آغاز کنی. باید از خودت هجرت کنی. می‌دانم هرقدر در آن دو بخش قبلی روشن حرف زدم، حرف‌هایم در اینجا گنگ است. آخر خودم هم گاهی می‌مانم که کدام بخش‌اش مال من است. هرچه هست امّا من بخش مهمی از ماجرا هستم. این را شاید آدم بعد از هجرتِ مکانی و رابطه‌ای بیشتر و بهتر می‌فهمد.

@TheWorldasISee
1,200000
.
▫️آب خوردن و جان کندن

آدم یک سری کارها را خیلی راحت و بی‌دغدغه انجام می‌دهد. یعنی نه نیاز چندانی به تصمیم‌گیری در موردشان دارد، نه وقتی تصمیم گرفت، باید زور خاصی برای انجام دادنشان بزند و نه وقتی انجامشان داد، درگیرشان می‎ماند و به نتیجه یا زحمتی که برایشان کشیده خیلی فکر می‌کند. این کارها راحت از آدم سر می‌زنند چون آن‌ها را بلد است، زیاد انجام داده، از دیگران دیده، توی محیطی بوده که این کارها طبیعی بوده‌اند و خلاصه آن کارها شده‌اند بخشی از چیزی که روانشناسان رفتارگرا به آن می‌گویند خزانۀ رفتاری.

خزانۀ رفتاری هر آدمی، مجموعه‌ای از کارهایی است که انجامشان برای آن فرد به قدر کافی تسهیل شده و خیلی وقت‌ها خودکار یا با زحمت کمی انجامشان می‌دهد. این تسهیل شدن هم اغلب از کودکی، محیط خانواده و تجاربِ فرد طی مسیر رشدش می‌آید. برای یکی خرید و فروش راحت است، برای یکی پخت و پز، برای یکی تمیزکاری خانه، برای یکی ورزش و طبیعت‌گردی، برای یکی گوش دادن به حرف آدم‌ها، برای یکی برنامه‌ریزی و مدیریت آدم‌ها و ... . و خب، کسی که مثلاً پخت و پز را خیلی راحت و بدون فکر و تصمیم و زحمت انجام می‌دهد، ممکن است خرید و فروش برایش جان کندن باشد. یا کسی که خیلی راحت به کارهای ماشین می‌رسد، جمع کردنِ سفره برایش کاری پیچیده باشد. خلاصه مهم است آدم در خزانۀ رفتاری‌اش چه چیزهایی را داشته باشد. هرچقدر این کارهای تسهیل شده بیشتر باشند، کار آدم بیشتر راه می‌افتد.

حالا چرا همۀ این‌ها را گفتم؟ برای اینکه بگویم فکر نکنید اگر کاری برای شما خیلی راحت است، برای دیگری هم همینطور است. واقعاً ممکن است کارِ بسیار کوچک و ساده‌ای (مثلاً شستن ظرف) بخشی از خزانه رفتاری کسی نباشد، یعنی انجامش نداده باشد، از او خواسته نشده باشد یا حتی بیش از آن، نه فقط تسهیل نشده باشد که مانعی هم پیش رویش گذاشته شده باشد؛ مثلاً اینکه این کارها کار پسر یا دختر نیست و ... . در مورد خودتان هم همینطور است. فکر نکنید اگر کسی کاری را مثل آب خوردن انجام داد و شما نتوانستید، یعنی گیری دارید. خیلی وقت‌ها مسئله همینقدر ساده است: بلدش نیستید، تا به حال انجامش نداده‌اید، به آن عادت ندارید، باید به آن فکر کنید. خزانۀ رفتاری هر کسی شامل کارهایی است، این در خزانۀ شما نبوده.

از آدم‌ها باید بر اساس خزانۀ رفتاریشان انتظار داشت و بر اساس همان هم آن‌ها را قضاوت کرد. این معنی‌اش آن است که تکلیف از روی دوش آدم‌ها برداشته می‌شود؟ نه. این حرف‌ها توصیفی‌اند و نه تجویزی. آدم‌ها می‌توانند یاد بگیرند. ولی باید حواسمان باشد که ما با هم فرق داریم. این فرق را باید جدّی بگیریم. باید فرصت یاد گرفتن و آزمون و خطا به آدم‌ها بدهیم. واقعاً چیزی که برای یکی مثل آب خوردن است، برای یکی ممکن است جان کندن باشد. برایش/برای خودمان صبر کنیم.

@TheWorldasISee
2,460000
.
▫️شب بخیر، فردا صحبت می‌کنیم

گاهی هم وارد جمعی می‌شوی و می‌بینی برخلاف همیشه از همه بزرگتری. بعد، این اتفاق دوباره و چندباره در جمع‌های دیگر هم تکرار می‌شود. با خودت می‌گویی شاید چیزی در من هست که با سنّم هم‌خوانی ندارد و من را به این جمع‌های جوان‌تر می‌کشد یا شاید واقعاً آنقدر بزرگ شده‌ام که دیگر هر کجا بروم، از همه یا بعضی از آدم‌های آن جمع بزرگترم. هرچه هست، می‌بینی برای اوّلین بار داری خودت را از بیرون و از چشم دیگران نگاه می‌کنی. می‌بینی ذهنت درگیر مسئله سن شده. می‌بینی جملاتی شبیه این توی سرت می‌چرخد: «حالا که وقت این کارها نیست. به وقتش این کارها رو نکردی. هیییی، کاش می‌شد زودتر انجامش می‌دادم و ...».

بعد می‌بینی که داری این خودِ دوم‌ات را نگاه می‌کنی که با زمان کشتی می‌گیرد. می‌خواهی جوابش را بدهی، امّا می‌بینی حرف‌هایت کلیشه‌ای می‌شوند و تو هم از حرف و تفکّر کلیشه‌ای متنفّری. برای همین با خودِ اوّلت که فقط سؤال داشت همراه می‌شوی و این خودِ دوم را با فکرهایش رها می‌کنی و بر می‌گردی توی موقعیت. می‌روی توی پوست آن آدمی که در لحظه حضور دارد و با دیگران حرف می‌زند و تجربه می‌کند. می‌روی توی پوست او که حتّی سؤال هم ندارد و همانجا که هست هست و دارد زندگی‌اش را می‌کند.

بعد وقتی همه رفتند و شب شد و داشتی می‌خوابیدی به این فکر می‌کنی که چقدر فکر می‌کنی. با خودت می‌گویی همین است دیگر، فردا هم روزِ دیگری است. از بعضی‌ها بزرگتر و از بعضی‌ها کوچک‌تری. یادت می‌افتد که مسئله سن، بیش از هر چیز مسئلۀ زندگی نزیسته و راهِ پیدا نکرده است. برای همین باید تمرکزت را بگذاری روی همین. باید سعی کنی زندگی کنی. نترسی و زندگی کنی. با هر امکانی که دم دستت هست، با همه سختی‌ها و محدودیت‌هایت و با هر مدلی که بلدی و در حالِ یادگرفتنش هستی زندگی کنی. باید همینجا باشی و گاهی هم شده زندگی را اینقدر از بالا نگاه نکنی. بعد، به همۀ آن من‌ها می‌گویی درکتان می‌کنم، ما راه درازی را آمده‌ایم. حالا وقت خواب است. فردا صحبت می‌کنیم.

@TheWorldasISee
3,370000
.
▫️جستجوگرِ یتیم

(با ارجاع به ادبیات یونگی)

گفت: مثل جستجوگری که خودشو یتیم می‌کنه.

خیلی وقت‌ها با ادبیات یونگی حرف می‌زند. بعد که می‌پرسم، توضیح که می‌دهد، من هم متوجّه می‌شوم.

گفتم: یعنی چی؟

گفت: قاعدتاً این دو تا با هم متفاوتن. ولی بذار برات توضیح بدم. گاهی آدم وقتی شروع به جستجوگری می‌کنه، عمیقاً دلتنگ و ناامن میشه. حتی گاهی ممکنه احساس تنهایی زیاد و بیچارگی کنه. مثلاً ار خونه پدر و مادرش میره و تا مدّتی حالش بده. از شهر خودش بیرون میاد و عمیقاً احساس گم‌شدگی بهش دست میده، مهاجرت می‌کنه از کشورش و بعد هزار بار از خودش می‌پرسه من توی این تنهایی و نابلدی و از صفر شروع کردن خیلی چیزها دارم چه کار می‌کنم؟ دنبال چی می‌گردم؟ یا شک می‌کنه و معلّق می‌مونه توی بی‌باوری و به خودش میگه آخه چه کاری بود؟ یا میره درمان و بعد با خودش میگه، بهتر نبود دست نمی‌زدم به چیزی؟

گفتم: این یعنی خود رو یتیم کردن؟

گفت: نه الزاماً. بالاخره رفتن سخته، جدایی آدمو اذیت می‌کنه. تنهایی و یاد گرفتن خیلی چیزها از نو انرژی میخواد، خالی بودن و خالی رو یاد گرفتن آدمو کلافه می‌کنه، دوباره پُر شدن امید میخواد. امّا این‌ها خیلی وقت‌ها طبیعی‌ان. اونی گه جستجوگر شده شاید دیگه نمی‌تونسته آروم بگیره که جستجو رو شروع کرده. لابد اگر می‌موند یتیم می‌شد. لابد اون جایی که بوده یک طولانی تنها و یک‌ جورایی خالی شده بوده که شروع کرده به جستجو‌.

گفتم: پس چرا میگی مثل جستجوگری که خودشو یتیم می‌کنه. اینطوری که میگی اینا یتیم شدن نیستن، بخشی از مسیرن.

گفت: آره. اینا طبیعیِ مسیرن. ولی گاهی هم جستجوگر یتیم میشه یا خودشو یتیم می‌کنه. یعنی نمی‌پذیره اینا بخشی از مسیرن. توشون گیر می‌افته. امیدشو از دست میده. زخمی میشه. گاهی هم جستجوگر فکر می‌کنه برای رفتن باید هر چیزی پشت سرش هست رو خراب کنه تا بتونه جلو بره، امّا شاید لازم نباشه. آخه تنها شدن با بی‌پناه شدن فرق داره. تنهایی گاهی بهای جستجوگریه ولی بی‌پناهی نه. گاهی هم جستجوگر خودشو توی جستجوهایی میندازه که تابشونو نداره و به این دلیل یتیم میشه. سخته فهمیدنش. ولی اینجور وقت‌ها عیبی نداره اگر یکی دو قدم بیاد عقب، آماده بشه و بعد بره.

گفتم: پس جستجوگر می‌تونه یتیم بشه؟

گفت: آره، می‌تونه. باید راهشو یاد بگیره. امّا فکر می‌کنم طولانی توش نمی‌مونه. احتمالاً راهشو پیدا می‌کنه. درد هم داره.

@TheWorldasISee
3,370000
Video
.
هر کسی طوری است. هر کسی جوری به این دنیا آمده. هر کسی در این دنیا، جوری راه خودش را پیدا کرده. شخصیتِ هر کسی در مسیری طولانی، جوری ساخته شده است.

تو بیمار نیستی، متفاوتی. با نوعِ بودن خودت آشتی کن. راهی خلاقانه برای این نوع بودن پیدا کن. جای درستت قرار بگیر. نترس. سخت است امّا می‌شود.

این تصاویر را از صفحه
https://www.instagram.com/black_thoughtss_?dlrf=MTBpaTBnN2NvNGt2ZA==

برداشته‌ام. خیلی خوب بودند. دوست داشتم شما هم ببینید. فارسی‌اش کردم.


@TheWorldasISee
4,020000
.
وزن چیزها

پیشتر در آثار افلاطون می‌خواندم که هنر زندگی چیزی از جنس «هنر اندازه‌گیری» است. اینکه بتوانی وزن چیزها را درست تشخیص بدهی. در زندگی تنها کافی نیست بدانی چه چیزی درست یا نادرست است یا خوب و بد کدام‌اند. باید وزن چیزها و سبکی و سنگینی و اهمیت آن‌ها را هم بشناسی. باید ترازوی سالمی داشته باشی که بگوید از میان درست‌ها کدام در اولویت است و از میان نادرست‌ها، کدام زیان‌بارتر.

حرف عجیبی است. افلاطون می‌گوید آدم‌ها ناشادند چون ترازویشان خراب است. مثلاً وزن پول چقدر است؟ یا دوستی؟ یا عشق؟ یا آرامش؟ یا شهرت؟ یا سود و زیان؟ یا هر چیز دیگری. ترس از فقر ترازوی آدم را در مورد پول خراب می‌کند. وحشتِ تنهایی هم، ترازوی عاطفی آدم را برهم می‌زند. میل به دیده شدن و عقب نماندن هم ترازوی آدم را از بیخ نامیزان می‌کند، خیلی چیزهای دیگر هم. این خرابی‌ها از کجا می‌آیند؟ از گذشته، از محیط و حرف آدم‌ها و از هراسِ متفاوت بودن از بقیه. بعد یک‌هو چشم باز می‌کنی و می‌بینی زندگی‌ات پر شده از چیزهای خوبِ کم‌اهمیت. کارِ بدی کردی؟ نه. زندگی‌ات مزه و معنایی دارد؟ نه. پُری؟ نه. چرا؟ چون ترازویت خراب است. چون همۀ حواست به داشتن و ساختن چیزها بوده، امّا ترازو را نادیده گرفته‌ای. می‌بینی زندگی‌ات کاریکاتوری و نامیزان شده، چون هیچ وقت درست از خودت نپرسیده‌ای که واقعاً چی، چقدر می‌ارزد یا نمی‌ارزد.

حالا بیش از همیشه فکر می‌کنم لازم است یک جایی بار را کم کنیم و خودِ این ترازو را از نو میزان کنیم. به این نتیجه رسیده‌ام که با ترازوی خراب، آخرش برده و باخته، ورشکست می‌شوی.

@TheWorldasISee
5,460000
.
▫️جستجوی قبیله

چاره‌ای نیست. آدم باید کم یا زیاد قبیله و خانوادۀ انتخابی خودش را پیدا کند. وگرنه احساس تنهایی می‌کند، حس می‌کند دیوانه است، مدام احساس عقب افتادن می‌کند، حس می‌کند کافی نیست، تنبل است، عجیب است، بیهوده است، خواستنی نیست و خلاصه "یک مرگیش" هست.

چه می‌شود که آدم در قبیله خودش به دنیا نمی‌آید، یا چه می‌شود که شبیه قبیله‌ای که در آن به دنیا آمده نیست یا نمی‌ماند؟ نمی‌دانم. احتمالاً دلایل مختلفی دارد، ولی من با نتیجه‌اش کار دارم: احساس جداافتادگی، زبان‌نفهمی، جانشدگی، لای در ماندگی، پشت در ماندگی، گیر افتادگی، بیرون افتادگی، دل‌گرفتگی، گرفتگی و بی‌نیازی در عین نیازمندی. این‌ها را وقتی تجربه می‌کنی که آدم‌های نزدیکت هم‌قبیله‌ات نیستند. این‌ها احساساتِ کسی است که با دیگران دمخور است، با آن‌ها حرف می‌زند، از آن‌ها مراقبت می‌کند، حتی دوستشان دارد ولی بینیِ احساسش بارها و بارها از فرط کوبیده شدن توی یک دیوارِ شیشه‌ای نامرئی غریبگیِ شکسته است.

آدم باید قبیلۀ خودش را پیدا کند و این کاری منفعلانه نیست. باید فعالانه گشت یا ساخت. باید سرک کشید. باید آدم به آدم جستجو کرد. باید ناامید نشد. باید سرمایه‌گذاری کرد و ناامید نشد. هر بارش یک آزمون و خطا است. آخرش آدم یاد می‌گیرد. میلیاردها آدم روی کرۀ زمین‌اند. مثل من و تو هم زیاد است. فقط باید ناامید نشوی و جستجو کنی. حالا که دیگر اینترنت هم هست. شاید باور نکنی، امّا به تو می‌گویم که وقتی هم‌قبیله‌هایت را پیدا می‌کنی انگار از یک زندان نامرئی یا از یک بیماریِ لاعلاج نجات پیدا کرده‌ای. سبک می‌شوی. می‌بینی زندگی جور دیگری هم می‌شود.

نمی‌دانم چه چیزهایی در گِلِ آدم ریخته‌اند. ولی این را می‌دانم که جستجوی قبیله یکی از آن‌هاست که کسی برای نجات او یا شاید آزردنش توی این خاک ریخته است. هرچه هست، آدم بدون قبیله‌اش می‌پژمرد.

@TheWorldasISee
6,880000
.
▫️نوسان میان یک آخ و یک کاش

گاهی ذهنم برای خودم عجیب می‌شود. می‌بینم جمله‌ای از صبح دارد توی سرم تکرار می‌شود و به دنبال ادامه‌اش می‌گردم. بعد از خودم می‌پرسم آخر چرا این جمله؟ چه چیزی قرار است به من بگوید؟ چطور ادامه‌اش بدهم؟ و می‌بینم پاسخ روشنی هم برای این سؤالات ندارم. مثلاً امروز از صبح توی سرم این جمله می‌چرخد که: «شعر به چه کار می‌آید وقتی ...» و نمی‌توانم ادامه‌اش را بنویسم. واقعاً شعر به چه کار می‌آید وقتی که چی؟ وقتی که هراس؟ وقتی که اندوه؟ وقتی که همه چیز به هم ریخته است؟ وقتی زندگی دیگر آنی نیست که تو می‌شناختی؟ وقتی که برده و باخته‌مان باخته‌ایم؟ وقتی که عددها دارند روح آدم را می‌بلعند؟ وقتی که شاعر هم کارش افتاده به محاسبه و نگرانی؟ یا چی؟ بعد می‌بینم این جمله‌های میانی را ندارم امّا جمله پایانیِ متنی نسبتاً بلند به ذهنم می‌رسد:«... با همۀ این‌ها شاعران همچنان شعر می‌گویند و به کار می‌آید».

عجیب نیست؟ جمله اوّل و آخر یک متن بلند را داشته باشی و جملات میانی‌اش مدام مثل ماهی از دست‌ات سُر بخورند. بعد حس کنی ناگزیری با این دو جمله متنی بنویسی و نتوانی. نوشتنی بودنِ آدم هم مصائب خودش را دارد. هنوز نمی‌فهمی چه حالی داری امّا کلمات خودشان را می‌اندازند توی سرت. نشسته‌ای سر میز و داری نهار می‌خوری و مدام توی سرت دو جمله با وقفه‌ای طولانی تکرار می‌شوند: «شعر به کار می‌آید وقتی ... با همۀ این‌ها شاعران همچنان شعر می‌گویند و به کار می‌آید». دست آخر هم نشد. ماندم، نتوانستم کاملش کنم.

ولی فکر کنم چیزی را فهمیدم: اینکه «آن جمله شعر به چه کار می‌آید وقتی ...» یک جمله نیست، یک آخ بلند است. و آن جملۀ «با همۀ این‌ها شاعران همچنان شعر می‌گویند و به کار هم می‌آید» هم یک جمله نیست و یک کاشِ کشدار است. انگار میانِ یک آخ و یک کاش در نوسانم.

@TheWorldasISee
6,600000
.
▫️اگر نترسی، آخ اگر نترسی

ترس از فقر آدم را بیچاره می‌کند، اضطرابِ بی‌کفایتی هم، ترس از گرسنگی عاطفی هم. این ترس‌ها و اضطراب‌ها کاری می‌کنند که حتی وقتی نیاز نداری جمع کنی، حتی وقتی به قدر کافی خوبی، عمر و توانت را برای زیاد خوب و باکفایت بودن بسوزانی، و وقتی که باید رها کنی، نگه داری که مبادا دنیایت از دلبستگی خالی بشود. ترس از عقب ماندن هم همین است. اگر فرمان را بدهی دست این ترس، تو را با زمین و زمان مقایسه می‌کند و "مدام دویدن" را به جانت می‌اندازد. آن‌وقت تو همیشه عقبی. هر قدمی که جلوتر می‌روی، قلمروهای جدیدی را کشف می‌کنی که می‌فهمی در آن‌ها هم عقبی. این ترس‌ها آدم را بیچاره می‌کنند.

یک‌وقت به خودت نگاه می‌کنی و می‌بینی جمع‌ کرده‌ای برای هیچ، نگه داشته‌ای آنقدر که داری خفه می‌شوی و جهانت را آنقدر تکراری شلوغ کرده‌ای که شوق قدم زدن در آن را دیگر نداری.

البته فکر نمی‌کنم این حرف‌ها اثری در من و تو داشته باشد‌. آدم خیلی وقت‌ها کارش با دانش و جمله حکیمانه راه نمی‌افتد. آن ترس ریشه در تاریخچه اش دارد و تغییرش کار یکی دو روز و حرف این یا آن آدم نیست. ما آدم‌ها می‌دانیم دنیا دو روز است، یا حتی کمتر، ولی ترس از فقر که این ها حالی‌اش نمی‌شود. ترس از فقر یا اضطراب کفایت، بی‌زمان‌اند. کاری به مرگ هم ندارند. تا زنده‌ای هلت می‌دهند و همزمان جفت‌‌پا هم برایت می‌گیرند. خودت را ول کنی، برده آن‌ها می‌شوی. بعد می‌بینی تو هم مثل بقیه حال خودت را نمی‌فهمی و داری می‌دوی.

خلاصه اینکه کار با دانستنِ صرف راه نمی‌افتد. باید با این‌ ترس‌ها روبرو شد. باید جزء به جزء واقعیت را به آن‌ها معرفی کرد و باید تکه‌تکه برخلافشان عمل کرد تا شاید این مغزِ خسته یاد بگیرد که این ترس‌ها امروز جز بیچاره کردنِ من کارکردی ندارند.

@TheWorldasISee
6,660000
▫️درباره‌ی دوره: در گذر از تنظیم اضطراب و فهم عملکردهای آن، حالا به موضوعات اضطراب رسیده‌ایم. از نُه دسته موضوع کلی گفتیم که اضطراب‌های ما کم یا زیاد در یکی از آن‌ها قرار می‌گیرند و بحث از این موضوعات را با اضطراب جدایی آغاز کردیم. از این گفتیم که دیگری…
5,250000
.
▫️ مواجهه وسواسی با جهان

اگر ذهنت تو را مدام به دنبال خودش می‌کشد، اگر هرچه اوضاع خراب‌تر می‌شود بیشتر و پیچیده‌تر فکر می‌کنی، اگر تلاش می‌کنی از روی همۀ نامعلوم بودن‌ها و ناامنی‌ها با فکر کردن و ارزیابی احتمالات عبور کنی و به قطعیتی برسی، اگر فکرهایت مدام می‌آیند، آشفته‌ات می‌کنند، بعد کمی آرامت می‌کنند و دوباره بی‌آنکه بخواهی با مسئله‌ای تازه روبرویت می‌کنند، اگر فکرهایت بیشتر فکر می‌مانند و تأخیر در عمل و گرفتگی در ذهن و تنت ایجاد می‌کنند، کمی بایست. باید برای این شیوۀ وسواسی مواجهه با جهان کاری بکنیم.

ذهن وسواسی سعی می‌کند مسئله را با فکرکردنِ بیشتر حل کند، امّا فکرِ بیشتر، وقتی مسئله حل‌شدنی نیست، خودش می‌شود بخش سختِ جدیدی از مسئله. آن وقت ذهن گیر می‌کند توی خودش و دما را بالا و بالاتر می‌برد. بعد به جایی می‌رسی که انگار داری توی خودت خفه می‌شوی. مسئله از بیرون آمده، امّا ذهن تو آن را و خودش را گیر انداخته. برای ذهنی هم که گیر افتاده، چاره نه یک فکر تازه که بازگشت از ذهن به جهان است؛ از فکر به بدن، از تنهایی به رابطه و از بررسی احتمال‌ها به عمل.

شاید یکی از اصلی‌ترین چاره‌ها بدنمندتر شدن باشد (ورزش کردن، راه رفتن، آشپزی، مرتب کردن خانه و هر چیزی که بدن را واقعاً وارد بازی کند). باید کاری کرد که ذهن دیگر تنها صحنه زندگی نباشد. همینطور هم بازگشت به رابطه و عمل اجتماعی (دیدن آدم‌ها، کمک کردن، ساختنِ چیزی، مراقبت کردن از چیزی یا کسی و ... ). ذهن وسواسی در جهان تک‌نفره انتزاعی خودش گیر می‌افتد و چاره‌اش خیلی وقت‌ها بازگشت هرچه بیشتر به عینیت و واقعیتِ مشترک آدم‌ها است.

می‌دانم سخت است. می‌دانم دیگر جانی برای این تغییر مسیر برایت باقی نمانده. می‌دانم زندگی را همیشه اینطور تجربه کرده‌ای. می‌دانم اوضاع که خراب‌تر شده، تو هم شدیدتر شده‌ای. می‌دانم مدام سر می‌خوری به همین نحوۀ بودن. ولی شدنی است. کم‌کم و آرام می‌شود.

@TheWorldasISee
5,920000
Photo1/2
▫️درباره‌ی دوره:

در گذر از تنظیم اضطراب و فهم عملکردهای آن، حالا به موضوعات اضطراب رسیده‌ایم. از نُه دسته موضوع کلی گفتیم که اضطراب‌های ما کم یا زیاد در یکی از آن‌ها قرار می‌گیرند و بحث از این موضوعات را با اضطراب جدایی آغاز کردیم. از این گفتیم که دیگری برای ما چه می‌کند که از دست دادنش اضطراب‌آور است و چرا گاهی این اضطراب طاقت‌فرسا می‌شود. از صورِ گوناگونِ اضطراب جدایی گفتیم و از انواع مختلف مواجهه‌های ما با نبودن یا احتمالِ نبودن یا وصل نبودنِ دیگری حرف زدیم. در این ترم این بحث را تکمیل می‌کنیم و سپس به سراغ اضطرابِ بیماری و آسیبِ جسمانی می‌رویم، بعد از آن از اضطرابِ کفایت و توانمندنی حرف می‌زنیم، از اضطرابِ ناشی از شرم و ارزیابی می‌گوییم، به اضطراب مسئولیت می‌پردازیم و ... .

▫️هزینه:

خارج از ایران: ۴۰ دلار (پی‌پل)
ایران: ۱.۴ میلیون تومان

▫️برای دانشجویان و افرادی که محدودیت مالی دارند، شرایط حمایتی در نظر گرفته شده است.

▫️ترم‌ها موضوعی هستند و در آغاز هر ترم می‌توانید با کلاس همراه بشوید.

▫️شروع دوره: شنبه، ۱۱ مهر ۱۴۰۵

▫️ثبت‌نام و کسب اطلاعات بیشتر:

@aban_workshops (تلگرام و اینستاگرام
5,040000
.
پرسید: تو رواندرمانگری؟

گفتم: آره. اسماً هستم امّا هربار که این تعبیر رو در مورد خودم میشنوم، هول می‌کنم. آخه درمانِ روان یعنی چی؟ کی می‌تونه روان کسی رو درمان کنه؟ توی این دنیای آشفته، اصلاً درمانی برای روان پیدا میشه؟ وقتی دردها اینقدر اجتماعی و بیرونی هستن، تعبیر روان‌درمانی تعبیرِ آرزواندیشانه‌ای نیست؟ من و امثال من نهایتاً همراهیم؛ همراه روان برای بیشتر فهمیدن، کمتر درد کشیدن، از پسِ دردهای قدیمی کمی براومدن و توی چاله‌های درونی و بیرونی کمتر افتادن. درمان هم وجود نداره راستش. ما فقط می‌تونیم بهتر بشیم و خودمون و زندگی رو بهتر یاد بگیریم. ولی کامل خوب نمیشیم.


@TheWorldasISee
5,470000
.
▫️قطع اتّصال، ناامنی پیوند و آسیب‌پذیریِ من

قطع اتصال واقعی شده است. یک روز اینترنت، یک روز پرواز، یک روز احتمال لغوِ پرواز، یک روز احتمال جنگ، یک روز احتمالِ گیرافتادن به هر دلیلی. حالا هر ایرانیِ جایی دیگر یک پرونده بلاتکلیف در مورد پیوندش با ایران و عزیزانش دارد:«برم ایران یا نه؟»، «الان نرم باز معلوم نیست کی بتونم برم»، «به نظرت برم چطوری و کِی باید برگردم؟»، «خودم که باید برم، به نظرت بچه‌ها رو هم ببرم؟»، «حالا با این قصّه پروازها اصلاً معلوم هست چه کار باید بکنیم؟»، «نکنه اینترنت قطع بشه دوباره»، «مامان و بابا رو بیارم پیش خودم؟»، «درمانگرم ایرانه، به نظرت می‌تونم دوباره بهش وصل بشم؟ به رفیق صمیمیم چطور؟ نکنه کم‌کم از هم فاصله بگیریم»، «اصلاً فکر کن بتونم برم، چی بگم اونجا؟ همین الانم تماس‌هام کوتاه‌تر شده چون حس می‌کنم حرف همو نمی‌فهمیم»، «شکافمون روز به روز داره بیشتر میشه، اصلاً فکر می‌کنم این فاصله هم از جنسِ همون شکافه. ما اینجا داریم یک جور دیگه زندگی می‌کنیم و زندگی اونجا یک جور دیگه است».

قطع اتّصال واقعی شده است. قطعِ ناگهانی، آنطور که انتظارش را نداشتی، آنطور که با بقیه دنیا متفاوت است، آنطور که قاعدتاً نباید اتفاق می‌افتاد. آنطور که معلوم نیست اصلاً کی دوباره امن و قابل‌اعتماد بشود. این قطع اتّصال امّا همینجا نمی‌ماند. وارد دنیای روانیِ آدم می‌شود. تو با اتّکا به دلبستگی‌هایت بیرون آمده بودی، فکر می‌کردی هر وقت بخواهی می‌توانی برگردی. فکر می‌کردی می‌توانی هر بار برای سفر دوباره‌ات "منتظر بمانی" و به وقتش برگردی، تو آمده بودی تا اینجا چیزی را بسازی و هر وقت لازم شد برگردی. تو فکر می‌کردی همیشه می‌توانی وصل بمانی، نهایتاً با یکی دو بار «صدا و تصویرم خوبه الان؟» گفتن. تو آمده بودی چیزی بسازی امّا فکر نمی‌کردی بهای آمدنت گاهی زیاد و خیلی وقت‌ها نامعلوم بشود.

بی‌قرار می‌شوی، مثل روزهای اوّل. ناامن شده‌ای، مثل کودکی. با خودت می‌گویی شاید بهتر است دل بکنی و کمتر به آنجا وصل باشی. یا شاید بهتر است برگردی و این فاصله را تمام کنی. شاید هم بهتر است حواس خودت را پرت کنی و نبینی تا بگذرد. هر کدام را که انتخاب کنی، حتی اگر در میانه هم بمانی، عجیب و دیوانه نیستی و اشتباه نکرده‌ای. آدم با دلش و برای دلش زندگی می‌کند. در این آشفته‌بازار هم آنکه به دنبال خطا نکردن است، بیشتر خطا می‌کند. حالا دیگر هیچ انتخابِ بدون دردی وجود ندارد. بیا دردِ تقلّا برای غلبه کردن بر این تنگنای تحمیلی را دیگر به خودمان وارد نکنیم. ما نمی‌توانیم یکسره از پس‌اش بر بیاییم. بیا با ناتوانیمان کنار بیاییم و نخواهیم آنی باشیم که بر همه محدودیت‌ها غلبه می‌کند.

@TheWorldasISee
5,640000
.
▫️جایی برای نامه نوشتن

نامه‌نگاری کاریه که من دوستش دارم. خودم با بعضی از دوستانم انجامش میدم و همیشه تجربه‌های مکتوب خوبی برامون باقی می‌مونه. به ذهنم رسید کانالی درست کنم که دیگران هم بتونن برای اون نامه بنویسن و نامه‌های فرستاده شده از دیگران رو بخونن. چون حال و هوای مایی که اینجا هستیم به هم نزدیکه، احتمالاً حرف‌های آشنا و قابل‌تأملی در این نوشته‌ها برامون پیدا بشه. ساختار کانال اینطوریه که باتی در اون قرار داره که می‌تونید به اون نامه بنویسید و من بدون اینکه اطلاعات شما رو داشته باشم، نامه رو می‌خونم و اگر توش محتوای حساسیت‌برانگیزی نباشه (راستش چون این روزها اصلاً کشش پیچیدگی اضافه ندارم)، اون نامه رو منتشر می‌کنم. اگر هم کسی دید که دوست داره به یک نامه پاسخ بده، کافیه بنویسه پاسخ به نامه شماره فلان و بعد اون پاسخ رو هم میشه توی کانال قرار بدم. پیشاپیش از اینکه برای انتشار یا عدم انتشار نامه‌ها تصمیم می‌گیرم عذرخواهی می‌کنم. هر نامه‌ای چه منتشر بشه و چه نه، همین که نوشته میشه بخش مهمی از کارِ روانی‌ای رو که باید برای نویسنده‌اش انجام بده، انجام میده. سعی کنید خیلی طولانی ننویسید که در حوصله یک یادداشت تلگرامی باقی بمونه. در پایان اینکه انتظار کمی از این ایده داشته باشیم و بیاید با هم امتحانش کنیم.

لینک کانال:
t.me/ALetterFromTo

باتِ پیام‌رسان:

@LetterFromTobot
5,030000
.
▫️جانِ بی‌قرار و مسئله استقرار


"و استقرار یعنی مرگ". این حرف را در پایان یک گفتگوی طولانی زد. بعد پرسید: "آدم‌ها رو چی یک‌جا بند می‌کنه؟ چی باعث میشه آدم‌ها توی یک شغل بمونن؟ چی حسِ تکرار رو قابل‌تحمّل می‌کنه؟ چطور آدم‌ها می‌تونن یک شکل از زندگی رو برای همیشه داشته باشن و با خالیِ زندگی روبرو نشن؟".

گفتم: "سوال‌هات کلّی‌ان". نگاهی کرد و انگار حرفم را نشنیده باشد ادامه داد:"شاید دلبستگی‌ای آدم‌ها رو یک‌جانشین می‌کنه، شاید علاقه آدم‌ها رو توی یک کار نگه می‌داره، شاید ترس باعث میشه آدم‌ها تکرار و ملالش رو بپذیرن و ادامه بدن. به نظرت کی بیشتر با خالیِ زندگی روبرو میشه؟ اونی که یک‌جا بند میشه و ادامه میده یا اونی که مسیرش رو تغییر میده و جابجا میشه؟"

گفتم: شاید اونی که خیلی نیاز به حرکت داره اساساً از اون آدم‌هاست که خالیِ زندگی رو بیشتر می‌بینن. برای همین بی‌قرار میشن و جانِ بی‌قرار رو هم که نمیشه یک‌جا بند کرد".

سرش را به نشانه تایید بالا و پایین برد و گفت: "آره، جانِ بی‌قرار حرکت میخواد. جان بی‌قرار رفتن میخواد، جان بی‌قرار رو اصلاً چه به پرسیدن از حالِ آدم‌هایی که می‌تونن به یک سرزمین یا یک شغل وصل بشن؟ جانِ بی‌قرار، به هر دلیلی اینطوری شده باشه، کم یا زیاد باید بره، دور یا نزدیک باید بره، باید بره و برگرده، برگرده و بره. اینطوری شده دیگه، مثل خودِ من. می‌دونی؟ ترمینال‌ها و فرودگاه‌ها و جاده ها پر از جان‌های خالی‌بینِ بی‌قراره که دارن ظرفشونو با حرکت و رفتن پر می‌کنن.

گفتم: "منظورت رو می‌فهمم ولی خیلی کلّی حرف می‌زنی"‌.

گفت: " شاید. به من نگاه کن، همه مصداق‌ها و مثال‌هاش رو توی من می‌بینی. جانِ بی‌قرار منم. قبلاً فکر نمی‌کردم اینطور باشم. فکر می‌کردم بند میشم یک‌جا. الان امّا نه، باید برم، باید چیزها رو تغییر بدم. حتی گاهی خودم نمی‌فهمم که کی ویرش به دلم می‌افته، فقط می‌دونم که دیگه وقتِ رفتنه. جانِ بی‌قرارم آروم میشه به نظرت؟ اصلاً میخوام آروم بشه؟"

نگاهی کردم. به فکر فرو رفته بودم: آیا واقعاً مواجهه طولانی با خالیِ زندگی چاره‌ای جر رفتن باقی می‌گذارد؟ چه پرسش عجیبی‌.

@TheWorldasISee
5,070000
.
▫️مامان، غذا و دوست داشتن


موقع شام، مامان غذای مانده از روز قبل را توی ظرف خودش می‌ریزد و غذای تازه‌تر را می‌گذارد برای بابا و بچه‌ها. مامان فداکاری می‌کند و غذای بهتر را به بقیه می‌دهد.

موقع نهارِ فردا، مامان تکه‌های گوشت توی خورش را می‌گذارد برای بچه‌ها و خودش بیشتر لپه و آبِ خورش را بر می‌دارد. مامان فداکاری می‌کند و قسمتِ خوشمزه‌تر غذا را به بقیه می‌دهد.

کسی از بیرون می‌آید. چند تا بستنی خریده، مامان متوجّه می‌شود که بستنی‌ها به تعداد نیست. بلافاصله می‌گوید: " من میخوام چایی بخورم، شما بستنی بخورین". مامان فداکاری می‌کند و از میلش به خوردن بستنی می گذرد.

مامان، فداکار است. مامان، مهربان است. مامان، مادرِ خوبی است. او از روی غریزه و آموخته‌هایش این کار را می‌کند. کار مامان ارزشمند است. امّا مامان حواسش نیست که بچه‌ها (همه یا بعضی از آن‌ها) علاوه بر خوب بودن و مهرِ او چیز دیگری را هم می‌بینند: اینکه انگار دوست داشتن یعنی خود و سلامت خود را در نظر نگرفتن، دوست داشتن یعنی بخشِ خوبِ چیزها را همیشه به دیگران دادن‌، و دوست داشتن یعنی هروقت چیزی کم بود، خود را محروم کردن. بچه‌ها آرام آرام با هر اتفاق چیز ناخوشایندی را یاد می‌گیرند: اینکه آدمِ خوب، آدمی است که دیگران را دوست دارد و خودش را در نظر نمی‌گیرد؛ آدمِ خوب شهروند درجه دوم است؛ آدمِ خوب استحقاقش از بقیه کمتر است؛ آدمِ خوب را کم‌کم می‌شود نادیده گرفت و گفت لابد دلش نمی‌خواهد.

موقع نوشتن این کلمات خط‌کشِ فضلیت‌کُشی از جنس روانشناسی به دست نگرفته‌ام. قرار نیست مادرانگی را زیر سوال ببرم. تنها دارم نوری بر مدلی از بودن می‌اندازم. مامان می‌تواند غذای شب قبل را یا نخورد یا بین بزرگتر‌های سر میز (بابا و بچه‌های بزرگ‌تر) تقسیم کند. مامان می‌تواند همه گوشت را به بچه‌ها ندهد، و مامان می‌تواند با شوخی و مهربانی، چند گازی از بستنی یکی یا دو تا از بچه‌ها بزند.

مامان می‌تواند به قدر کافی مهربان و مادر باشد و همزمان به بچه‌ها یاد بدهد ‌که عشق یعنی استحقاق و فداکاری توامان، دوست داشتن یعنی خود و دیگری را همزمان دیدن، و مراقبت یعنی مراقبِ خود هم بودن.

مامان می‌تواند به بچه‌ها یاد بدهد که آدمِ خوب حق دارد و قرار نیست همیشه نامرئی و خدمتگذار باشد. مامان می‌تواند "خیلی" خوب نباشد و به بچه‌ها یاد بدهد عاشق‌ها و آدم‌های خوب هم آدمند و کسی حق ندارد آن‌‌ها را نادیده بگیرد.

@TheWorldasISee
7,170000
.
▫️کمکم کن بِرَنجم

به من بگو چه زمانی حق دارم برنجم؟ بگو کی می‌توانم بایستم و بگویم نه، اینجا دیگر حق من بود، نباید از این جلوتر می‌آمدی، اینجا دیگر با من خوب نبودی و آزارم دادی، اینجا دیگر حق دارم تو را درک نکنم، یا درک بکنم و از تو عصبانی باشم. به من بگو بالاخره کجا حق دارم برنجم؟ آخر من توانِ رنجیدن ندارم. من رنجیدن را نیاموخته‌ام. من همیشه مدام و بی‌اختیار به دنبال بهانه‌ای می‌گردم تا خودم را کنار بکشم و بگویم او حق داشت، من هم دارم سخت‌گیری می‌کنم، شاید اشتباه از من بود، شاید من انتظار زیادی داشتم و ... . من به رنجیدن، به توانِ رنجیدن و پس کشیدن، و به آگاهی از کِی و چگونه رنجیدن نیاز دارم.

می‌دانی چه زمانی دوست‌ترینِ منی؟ آنگاه که نرنجانی‌ام یا اگر خطایی در موردم کردی، از ناتوانی‌ام در رنجیدن استفاده نکنی و مسئولیت‌ات را نپوشانی؛ آنجا که وقتی حق رنجیدن داشتم، به من نشان بدهی و بگذاری برنجم‌ از تو؛ آنگاه که پاسِ دوستیمان را با تحمّل رنجیدنم از خودت داشته باشی.

تو دوست‌ترینِ منی اگر کمکم کنی از تو برنجم و غم و خشم‌ام را تجربه کنم و بعد با هم ترمیمش کنیم. تو عزیزترینِ من می‌شوی اگر امکانِ رنجیدن و خود داشتن به من بدهی. آخر می‌دانی، منِ ناتوان از رنجیدن، رنجشم گُم نمی‌شود و آن پایین شروع به جویدنِ تنه دوستیمان می‌کند. من رنجیدن بلد نیستم امّا با بی‌میلی و رها کردنِ ناشی از نرنجیدن آشنا هستم.

من بلد نیستم، دارم یادش می‌گیرم، امّا به کمک تو هم نیاز دارم. کمکم کن برنجم و رنجیدنم را تجربه کنم، کمکم کن با سپرِ رنجیدن در این دنیا از خودم مراقبت کنم و از درون نمیرم.

@TheWorldasISee
9,000000
‌.
▫️نامه‌ای از یک مخلوقِ معذّب به خدا


چند روز پیش پیامی به دستم رسید که در انتهایش نوشته بود: "اگر دوست داشتید منتشرش کنید. اگر هم دیدید که همین حرف‌ها را خودتان قشنگ‌تر می‌‌زنید، به زبان خودتان بنویسید، اگر هم ارزش‌اش را نداشت، ولش کنید. هرچه هست با خودم‌ فکر کردم که در اطرافم این پیام را فقط برای شما می‌توانم بفرستم و امیدِ فهمیده شدن داشته باشم. بقیه‌اش با خود شما".

پیامش خوندانی بود و من را به فکر فرو برد. تصمیم گرفتم با کمی‌ تغییرات منتشرش کنم. پیامش در واقع یک نامه بود؛ نامه‌ای با این عنوان:

نامه‌ای از یک مخلوقِ اتفاقیِ معذّب به خدایی که دقیقاً نمی‌دانم هست، چه شکلی است، چه چیزی در سر دارد و قرار است با من و این جهان چه کار بکند:

"خدا، خدای آسمان‌ها و زمین، ای خدای همه چیز، دنیای مخلوقاتت آشفته است. بقیه سیارات این کیهان را نمی‌دانم. اوضاع زمین ولی خراب است. از دنیای حیوانات هم خبر چندانی ندارم، امّا دنیای ما انسان‌ها آنقدر که من می‌دانم اصلاً حالش خوب نیست. راستش زورم نرسیده که خیلی به این‌طرف و آن‌طرف سفر کنم. برای همین شاید دارم زیادی بزرگش می‌کنم و همه جا قصّه اینقدر هم بد نباشد. امّا در جایی که من هستم اوضاع خیلی خراب است. آنقدر خراب که هرقدر زور می‌زنم نمی‌توانم بفهمم چنین شرایطی اصلاً می‌تواند حکمتی داشته باشد یا نه. خیلی وقت‌ها هم فکر می‌کنم این شرایط صرفاً یک وضعیت دردناکِ کاملاً اتفاقی و بدون برنامه‌ است که از بخت بد نصیب ما شده.

خدایا، خدای عالمِ قادرِ مطلق، این همه برای چیست و قرار است ته همه این‌ها به چه چیزی برسد؟ چه چیزی ارزش همه این‌ها را داشت؟ ولی این‌ها را ولش کن، بگذار حالا که به شک‌هایم غلبه کرده‌ام و می‌توانم با تو حرف بزنم، وقتم را صرفِ حرف‌های کلی نکنم و از خودم بگویم ( آن حرف‌های کلی را بارها و بارها از آدم‌های مختلف مخصوصاً فیلسوفان شنیده‌ای و پاسخی هم نداده‌ای و می‌دانم خیلی‌هایشان هم پاسخی نیافته‌اند. بگذریم). من، یکی از مخلوقات اتفاقی‌ات به نمایندگی از خیلی‌های دیگر حالم خوب نیست. عمری به من داده‌ای که حالا روی دستم مانده. نه می‌توانم استفاده‌اش کنم، نه می‌توانم رهایش ‌کنم و نه اضطرابِ بد زیستن‌اش رهایم می‌کند. من نمی‌توانم آنقدر که دلم می‌خواهد لذت ببرم، نمی‌توانم آنقدر که دلم می‌خواهد زندگی کنم، نمی‌توانم به چیزهای ارزشمندی برسم و کیفشان را ببرم، من فقط دارم دست و پا می‌زنم و از این نگرانی به آن نگرانی می‌روم، من آنقدر به زمین چسبیده و حتی در آن فرو رفته‌ام که نمی‌توانم به مقام کبریایی تو هم فکر کنم. خدایا من دارم نه از سر اختیار، که از ناگزیری این زندگی را اینطور بد زندگی می‌کنم، دارم تلفش می‌کنم، حتی دارم چندان دیگر نمی‌خواهمش.

خدای من، در جهانت، اضطراب بد زیستنِ از سرِ بی‌چارگی رهایم/رهایمان نمی‌کند. می‌دانم پایین نمی‌آیی، می‌دانم کاری نمی‌کنی‌، می‌دانم اینقدر اوضاع تاریخ انسان خراب بوده که اگر می‌خواستی کاری بکنی لابد آنجا‌ها دخالت می‌کردی‌، می‌دانم گوشت از این حرف‌ها پر است، امّا من لازم داشتم با تو حرف بزنم. یک سری حرف‌ها هست که آدم‌ فقط به خدا می‌تواند بزند. آدم برای شکایت کردن اگر با خدا راحت نباشد، دیگر به چه کسی جرئت گفتنش را دارد؟ خدای من، من اگر بخواهم تو را از روی شرایطم بشناسم و تصویر کنم، تصویر خوبی نمی‌شود. آخر این چه جهانی است؟ چرا ما اینقدر در عذابیم؟ خدایا کاری بکن. اگر هم نمی‌خواهی یا نمی‌توانی، کمکم کن اینقدر غرق نشوم و درد نکشم. خدایا، کاری بکن یا کارم را تمام کن. من خیلی خسته‌ام‌".

متنش طولانی‌تر و لحنش تندتر از این بود. برای همین به همین شکلش اکتفا کنیم. بعدتر برایم نوشت ‌که ارسال این نامه برای من حالش را بهتر کرده. گفت برای دردش/دردمان چاره‌ای پیدا نکرده، امّا همین که از آن حرف زده، سبکش کرده‌. همانجا گفته بود ‌که اگر خواستم می‌توانم این‌ها را منتشر کنم.

@TheWorldasISee
7,560000
.
▫️مثلِ لبخندِ نیمه‌محوشده دوباره برگشته

خوند: غم با من زاده شده، منو رها نمی‌کنه.

بعد مکثی کرد و گفت: هایده فقط از غم و جبر جغرافیایی نمیگه‌ ها. از سرنوشتِ بد و زندگی دشوار هم فقط نمیگه. داره از یک چیزی توی خود آدم هم میگه. بعضیا انگار غم باهاشون به دنیا اومده. توی سرشونه، توی سِرشتشونه، توی نفس کشیدنشونه. اینو همه نمی‌فهمن. تو هم نمی‌فهمی. تو هم یک جاهایی توی دلت می‌دونی گریزی از غم داری، می‌دونی یک وقتایی حالت خوبه، می‌دونی یک‌جورایی حالت خوب میشه. ولی بعضیا مثل من که غم همزادشونه از این امیدا ندارن. غمِ ما فقط کمتر میشه، از بین نمیره.

سکوت کرد‌؛ چند دقیقه. بعد دستی به موهاش کشید و ادامه داد: چطور بعضی آدما کوتاهن بعضیا بلند، چطور بعضیا چاقن و بعضیا لاغر، چطور بعضیا تا آخر عمر خیلی مریض نمیشن و بعضیا مدام مریضیای تازه ازشون بیرون می‌زنه، این غم‌زاد بودن هم انتخابی نیست، منصفانه هم نیست، اتفاقیه‌، شده دیگه. امّا می‌دونی چیه؟ یک چیزی رو دارم می‌فهمم. بلندا می‌تونن خوشبخت باشن، کوتاه‌ها هم‌، بلندا می‌تونن احساس بدبختی کنن، کوتاه‌ها هم. این یعنی خوشبختی فقط به بلندی و کوتاهی ربطی نداره. غمزاد بودنم انگار همینه. غمزادها هم می‌تونن خوشبخت و بدبخت داشته باشن. این روزا دیگه زور نمی‌زنم غمزاد نباشم. من غمزادم. همینه دیگه. غم با من زاده شده، منو رها نمی‌کنه. غم بخشی از کس و کارمه. حق آب و گل داره توم. امّا انگار پذیرفتمش. فکر نمی‌کنم خوب شم. دارم سعی می‌کنم یک غمزادِ خوشبخت‌تر باشم. غمزاد خوشبخت مثلِ آینه ترک‌خوره تمیز، مثل پیرهن رفوشده‌ی اتوشده، مثل لبخندِ نیمه محوشده‌ی دوباره برگشته، مثل درختِ سرمازده دوباره شکوفه داده، مثلِ من، آدمِ رهاکردن بلدشده.

@TheWorldasISee
6,040000
Video
.
▫️پیدا کردنِ نقشه هیجانی

(نقشه شخصی غم، اضطراب، خشم و ...)

بخشی از کلاسِ روانشناسی اضطراب

مدرّس: محمود مقدّسی

تیر ۱۴۰۵
8,370000
✍ دنیای عجیب یک پنگوئن


می گویند بیشتر از بیست سال است که مسؤول کتابخانه دانشکده است. از وقتی که دچار یک بیماری عصبی لاعلاج شده اما، اوقاتش را بیشتر با قدم زدن لابلای اتومبیل های پارک شده در حیاط دانشکده می گذراند. تقریباً همیشه آنجا او را می بینی که در حال سیگار کشیدن است. بدنش خمیده و تکیده است. لبخند تلخی روی لبانش خشک شده و چشم هایش درمانده و کم فروغ اند. راه رفتنش روز به روز بیشتر شبیه راه رفتن پنگوئن ها می شود و این باعث می شود که حرکاتش لابلای ماشین ها از فاصله دور، حتی از پشت پنجره های طبقات بالای ساختمان قابل تشخیص باشد.

بار اولی که سعی کردم به او نزدیک شوم و بار تنهاییش را اندکی سبک کنم واکنش سردی نشان داد. شاید دلیلش این بود که سوالاتم بیش از اندازه کلیشه ای بودند. به هر حال بیمار شدن در جایی مثل کشور ما یکی از سختی هایش این است که از صبح تا شب باید سوال های تکراری بشنوی و جواب های تکراری بدهی.

چند روز بعد اما خودش پیشقدم شد و باب صحبتی کاملاً متفاوت را گشود. داشتم بسمت ماشین می رفتم که دیدم روی جدول سیمانی پارکینگ نشسته است. سیگاری از دور به من تعارف کرد. رفتم جلو و گفتم ممنون، مدتی است نمی کشم. کنارش نشستم و بدون اینکه دوباره سوالات کلیشه ای بپرسم همانطور در سکوت کنارش ماندم. بعد از حدود یک دقیقه همانطور که به زمین خیره بود سکوت را شکست و گفت: «ما زنده ها از مرگ چی می فهمیم؟! فکر می کنیم مرگ یعنی کفن و دفن و مسجد و سیاه پوشیدن و تسلیت گفتن و این جور چیزاست. مرگ رو از چشم بازمونده ها می فهمیم. مرگ رو از چشم زنده ها می فهمیم. حتی وقتی به مرگ خودمون فکر می کنیم باز از چشم اونایی که بعد از ما زنده اند بهش نگاه می کنیم».

پرسیدم: «خب، مرگ چیه بنظر تو؟»

چند لحظه سکوت کرد و بعد برگشت به سمت من و با لحنی مطمئن جواب داد: «مرگ شبیه هیچ چیزی نیست. کلاً چیز دیگه ای است. متوجهی؟ یه چیز دیگه!»

آرش موسوی
8,120000
روی دسکتاپ کامپیوتر اتاق کارم عکس سیاه و سفیدی از یک دختر بچه قرار دارد که در حال تاب خوردن است. بدن دخترک در این لحظه در وضعیتی نزدیک به زاویه 180 درجه نسبت به سطح زمین قرار گرفته و موهایش در باد رهاست. اسم عکاس یادم نیست اما یادم هست که عنوان عکس این است: شادی! یادم هست که روزهای اول بشدت مجذوب این عکس شده بودم و هر روز چند دقیقه به تصویر روی دسکتاپ زل می زدم و غرق در لذت و آزادی می شدم. اما الان ماه هاست که واقعاً تصویر دخترک را ندیده ام! عکس البته هنوز آنجاست اما من هر روز بمحض بالا آمدن ویندوز بشکل خودکار بسراغ فایل های سمت راست دسکتاپ می روم که هر کدامشان از کاری حکایت می کنند؛ کارهایی که باید سریعاً انجامشان بدهم. باید اعتراف کنم که این روزها دلم برای دخترک و حقیقتی که در گیسوانش جاری است تنگ می شود. دلم برای شادی، برای آزادی تنگ می شود. برای چیزی که همیشه و هر روز و هر لحظه روبرویم قرار می گیرد و من نمی بینمش، دلم تنگ می شود!

آرش موسوی

http://yon.ir/Zfmek
6,010000
در جامعه‌ای که مردانگیِ غالب آن بیشتر از جنسِ رقابت، قدرت، برتری‌جویی و تا حدّی خودشیفتگی است، مردِ مهربانی که می‌داند و می‌تواند امّا نمی‌جنگد، به دیگری جایی درخور می‌دهد، از او مراقبت می‌کند و بهره‌ای کافی از زنانگی دارد، ناگزیر از پرداختن بهایی گاه زیاد است؛ بهایی از جنسِ دیده نشدن، بازی داده‌ نشدن، سکوت و حتی گاهی شرم. آرش برای من نمونه‌ای از این مردانگی تحسین‌برانگیز بود هرچند می‌دانم که این نحوه بودن برای او کم‌بها نبود.

آرش همه این‌ها بود و چیزی بیش‌ از این‌ها. او خوب بود و نابهنگام و در جغرافیایی نامناسب. این را بارها پیش از رفتنش هم به دوستان مشترکمان گفته بودم. او تاب نیاورد و رفت در حالی که در جایی دیگر و در زمانه‌ای دیگر، جهانِ ما می‌توانست بهره خیلی بیشتری از او ببرد.

دلتنگش هستم، غمگینم و دوست داشتم همه این‌ها را به خودش بگویم و بعد او با آن آرامش همیشگی‌اش بخندد و بگوید: "سر‌به‌سرم نذار محمودجان، اینطورا که تو میگی نیست". و بعد یک آدامس نیکوتین‌دار از جیبش در بیاورد به جای دود کردن سیگار شروع به جویدن‌اش کند.
6,820000
.
اگر می‌خواهید آرش را بیشتر بشناسید، این یادداشتی است که برای یادنامه‌اش نوشتم:

▫️آرش، معلّم من بود

جای آرش موسوی خالی است؛ برای من به عنوان یک دوست خیلی عزیز و معلّمی قدیمی، برای جامعه علمی کشور به عنوان پژوهشگری خلاق و جستجوگر و برای همه کسانی که او را می‌شناختند به عنوان مردی مهربان، مراقب و دوست‌داشتی. نوشتن از او ‌کاری سهلِ ممتنع است. حرف‌های زیادی در مورد او می‌توان زد ولی نوشتن از او با افعال ماضی کاری است که به سختی از عهده من بر می‌آید. امّا حالا این نوشتن از معدود کارهایی است که می‌توانم بکنم؛ در قدردانی از او و برای التیام خودمان که بی‌او شده‌ایم. در ادامه در چند عنوان شناختم از او را صورت‌بندی می‌کنم:

۱. آرش موسوی پژوهشگری میان‌رشته‌ای و بسیار کنجکاو بود و این ویژگی او را خاص و متمایز کرده بود. او در پیِ پاسخ به سوالاتش بود و نه مقیم شدن در قلمرو خاصی از دانش. گشودگی او به هر ایده و الهام جدیدی، از هرکجا که باشد، همیشه گفتگو با او را برای من جذاب می‌کرد.

۲. آرش موسوی حساسیت اخلاقی زیادی داشت و این هم فرصتِ کمک به دیگران و مراقبتِ اثربخش از آن‌ها را به او می داد و هم‌ درد و رنجی گاه عمیق را به جانش می‌نشاند.

۳. خیلی از دوستان و دانشجویان آرش، او را به مراقبت‌گری و الهام‌بخشی می‌شناختند. او بی‌دریغ از دانش‌اش می‌بخشید و اگر مایه‌ای در کسی می‌دید، او را تشویق به پرورش‌اش می‌کرد. تحسین‌ها و حمایت‌های آرش در این دوستی بیست ساله، همیشه مایه دلگرمی‌ من بود. او آدم‌ها (از دوستانش گرفته تا دانشجویانش) را در زمان‌هایی به رسمیت می‌شناخت و تشویق می‌کرد که دیگران شاید چندان دغدغه‌اش را نداشته باشند: در گاهِ بالقوّگی و در زمانِ افتادگی (بیماری و حال بد).

۴.زیبایی‌شناسی در زندگی و نگاه آرش به جهان، جایگاه ویژه‌ای داشت.او رنج‌های بزرگ را می‌دید و به زیبایی‌های کوچک دل خوش می‌کرد. سینما، ادبیات و به طور خاص موسیقی مامن او بود. او زیبایی را چاره‌ای گاه موقت و گاه دیرپا برای پوچی یا سبکی تحمل‌ناپذیر هستی می‌دانست. زیست مینیمال او زیبایی و سادگی را توامان داشت یا بهتر است بگویم زیبایی برای او امری آرام، بی‌هیاهو و ساده اما عمیق و پیچیده بود.

۵. آرش تماشاگری محزون بود. جهانی چنین شلوغ و پرهمهمه جایی نبود که او تمایل چندانی به درگیر شدن در آن را داشته باشد. علاقه دیرپای او به بودیسم از همینجا بود. گویی مشتِ وسوسه‌های زندگی برایش باز شده بود و سرشت فریب‌آمیز آن‌ها را به خوبی می‌دید. با این همه ناگزیر بود از درآویختن با امر روزمرّه‌ی گاه ناخوشایند. یادم هست یک بار تمثیلی از مولانا را برایم گفت. از خزینه‌ای گفت که به تعبیر مولانا اهلِ دنیا با ریختنِ فضولات حیوانات در زیر آن، آتشی را زنده نگه می‌دارند که گرمای خزینه را تامین می‌کند و عارف آن بالا در آب زلالِ گرم‌شده خود را از آلودگی پاک می‌کند. می‌گفت هم‌ این‌ها برای دنیا لازمند و هم آن‌ها. امّا در جهان مدرن، هر کسی هم باید آن پایین باشد و فضولات به آتش بیفزاید و آلوده شود و هم بعد بتواند خودش را بالا بکشد و در زلالیِ آبِ گرم شوخ از تن باز کند. این تقلای شخصی خود او هم بود: درگیر شدن و آلوده شدن و پیراستن؛ تقلّایی که در ایران امروز دشوار است و گاه چاره‌ای جز انزوا و کناره گرفتن یا به سختی خود را در میانه نگه داشتن برای افراد باقی نمی‌گذارد. اینگونه بود که آرش با آن ذهن درخشان و آتیه‌ امیدوارکننده، میل چندانی به مسابقه دادن و ارتقا و درگیر شدن در بازی‌های آکادمیک نداشت و آرام‌آرام از همه این‌ها کناره گرفت.

۶. آرش ساده امّا عمیق می‌نوشت. قلمش آمیزه‌ای بود از همه آنچه در بالا گفتم. او از هر چیزی که می‌نوشت ردپایی از سادگی، صراحت، عمق و خلاقیت را می‌شد در آن دید. او از استعاده و تمثیل بهره زیادی می‌گرفت. گویی در هر اتفاق ساده‌ای حکمتی برای زیستن می‌دید. کاری که او می کرد چنین چیزی بود: خوب تماشا کردن، قواعد و منطق بنیادین اتفاقات را بیرون کشیدن، آن را بسط دادن و در حوزه‌های مختلف به کار بستن و در نهایت چاره‌ای برای حل مسئله‌ای در جایی دیگر (خصوصاً در زندگی روزمرّه) یافتن و سپس همه این‌ها را به ساده‌ترین زبان ممکن بیان کردن. اینگونه بود که هر نوشته‌ای از او دعوتی بود به آموختن و لذّت بردن و به سختی ممکن بود شروع به خواندنش کنی و نیمه‌کاره رهایش کنی. می‌خواندی، مکث می‌کردی، به فکر فرو می‌رفتی و در نهایت احساس می‌کردی چیزی مهم را فهمیده‌ای که پیشتر نمی‌دانستی یا فکر نمی‌کردی اینگونه هم می‌شد به آن نگاه کرد.

7. آرش واجد گونه‌ای از مردانگی بود ‌که کمیاب است و در عین دلنشین بودن هزینه‌های گاه زیادی را برای صاحبش در پی دارد.
5,670000
.
▫️اشیاء کُشنده

یک تیشرت هم بود که کنار گذاشته بودم برای آرش ولی هیچ وقت فرصت نشد برای تولّدش به او بدهم. امروز اتفاقی در گوشه کمد چشمم به آن افتاد. رنگ سورمه‌ای‌اش را برای خودم خریده بودم و گل‌بهی‌اش را برای آرش. تولدش نزدیک بود و می‌خواستم به همین بهانه سری به او بزنم و چند ساعتی با هم حرف بزنیم (و چقدر هر بار من از او چیزی یاد می‌گرفتم). امّا نشد. زنگ که زدم، آرش گفت کاری پیش آمده و رفته است مشهد. بعدش هم نشد. دفعه بعد که هم را دیدیم، یادم رفته بود که تیشرت را برایش ببرم. دیدارمان دفعه بعدی دیگر نداشت. آرش مریض شد. برگشت مشهد پیش خانواده‌اش. بعد بستری شد. بعد رفت توی کما. بعد از کما بیرون نیامد. بعد مرد. بعد من دلم سوخت برای آن همه هوش و خلاقیت و مهربانی که آرام‌آرام دیگر حوصله هیچ چیزی را نداشت و بیماری‌اش را جدی نگرفت و رفت. بعد من بارها و بارها و بارها یادش افتادم و با بهت به جای خالی‌اش فکر کردم و هیچ وقت باورم نشد. حالا این تیشرت مانده است گوشه کمد من، بی‌آنکه تنِ او شده باشد.

دنیا جای عجیبی است، آدم‌ها برای همیشه می‌روند ولی اشیاء باقی می‌مانند. "این تیشرت مال او بود امّا هیچ‌وقت مال او نشد". تا شب می‌توانم به همین یک جمله فکر کنم و حیرت و اندوهی همزمان را تجربه کنم بی‌آنکه اندکی توان هضمشان را داشته باشم.
5,670000
Video
▫️تحلیل فیلم بازخواهم گشت

تحلیلگر: محمود مقدّسی

(پرسش‌و پاسخ)

میزبان: بنیاد راه رشد

۱۴۰۳ تهران
5,480000

Showing 30 of 40 posts

Derecelendirme

Giriş yapılması gerekli

Frequently Asked Questions

تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی Telegram kanalı ne hakkında?+

تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی (@theworldasisee), tgdio üzerinde Siyaset kategorisinde listelenen bir Telegram kanalıdır. Abone olmadan önce sıralama, puan, yorum ve gönderilere bakın. Şu an tgdio üzerinde yaklaşık 16.429 abonesi var.

تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی (@theworldasisee) kanalına nasıl katılırım?+

tgdio üzerindeki kanal profilini açın, Join / Open in Telegram ile @theworldasisee abonesi olun.

تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی iyi bir Siyaset kanalı mı?+

tgdio üzerinde katılmadan önce تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی puanını, yorumlarını ve sıralamasını kontrol edin. Şu an tgdio üzerinde yaklaşık 16.429 abonesi var. Benzer Siyaset kanallarla karşılaştırın.

تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی istatistiklerini nerede görürüm?+

tgdio üzerinde @theworldasisee sayfasını açın: abone istatistikleri, sıralama, puan ve gönderiler.