▫️دست در چه چیزی ببرم؟ چه چیزی را درست کنم؟
مسئله چیست؟ من؟ دیگری؟ جهان بیرون؟ آخرکدام یک را باید درست کرد؟ هر بار پاسخ متفاوتی به این پرسش میدهم. عجیب هم نیست. همۀ اینها با هم قصّه من را میسازند.
گاهی واقعاً مسئله جهان بیرون است. یعنی آن بیرون چیزها درست کار نمیکنند. خیلی وقتها هم نمیشود کاری برایش کرد و باید پذیرفت. این دنیا بی در و پیکر است، ما هم اتفاقی پرت شدهایم توی آن، تنها چیزهای محدودی را میتوان درست کرد و فقط بعضی چیزها را میتوان نجات داد، همین. دنیا آن جایی که آدم در خیالات کودکیاش فکر میکند نیست. خیلی خیلی خیلی بی در و پیکرتر و اتفاقیتر از آنی است که آدم دلش میخواهد. این را انگار از یک جایی به بعد میپذیری، یعنی ناگزیر میشوی که بپذیری. همینطور ممکن است ببینی نه فقط دنیا به طور کلی، که محیط تو هم اشتباه و آشفتهتر از این حرفهاست. آنوقت ناگزیر میشوی جابجا شوی. شاید کارت راه بیفتد و قهرِ طولانیات با خودت تمام بشود.
خیلی وقتها هم مسئله دیگری است. میان آدمهای اشتباهی زندگی میکنی، با آدمهایی در ارتباطی که اهلِ دنیای تو نیستند، با غریبههای آشنا صمیمی شدهای و همیشه بخشی از تو ناکام، جداافتاده و خسته، پشت در میماند. آنوقت گم میشوی و مدام حالت گرفته میشود.آنوقت ناگزیر میشوی از دیگری هجرت کنی. تا کی؟ تا کجا؟ راستش نمیدانم. شاید آنقدر که دیگری یا دیگریهای خودت را پیدا کنی. هجرت از دیگری هم البته کار آسانی نیست. اینکه به آدمهایی نزدیک و بعد از آنها دور شوی، هر بار بخشی از تو را میبلعد.
خیلی وقتها امّا مسئله خودِ تو هستی. خودِ تو که ساختۀ همان جهان بیرون و آن دیگریها هستی امّا شدهای یک کل واحد و خاص که دارد این زندگی را میکند. خیلی وقتها مسئله از خودبیگانگی است، سردرگمی است، ترس است، خود را نشناختن و تجربه نکردن است، با خود مواجه نشدن است، دردِ این مواجهه را نکشیدن و خود را بازنساختن است. خیلی وقتها مسئله با خود تنها نشدن و وهمِ خودشیفتگی را زمین نگذاشتن است، با میل خودروبرو نشدن و محدودیتِ خود را نپذیرفتن است. اینجا کار با هجرت از اینجا و آن دیگری یا با پذیرشِ سرشت جهان حل نمیشود. باید دست ببری توی خودت و چیزی را آنجا درست کنی. باید خودت را ببینی و بشناسی و ببخشی و بخواهی. باید دست بکشی از هجرتِ مکانی و رابطهای. باید سفری درونی را آغاز کنی. باید از خودت هجرت کنی. میدانم هرقدر در آن دو بخش قبلی روشن حرف زدم، حرفهایم در اینجا گنگ است. آخر خودم هم گاهی میمانم که کدام بخشاش مال من است. هرچه هست امّا من بخش مهمی از ماجرا هستم. این را شاید آدم بعد از هجرتِ مکانی و رابطهای بیشتر و بهتر میفهمد.
@TheWorldasISee










